Account: (login)

Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,031,258 RSS articles:

Channel Description:

مهری مهرمنش

Latest Articles in this Channel:

  • 01/28/10--10:02: باران (chan 2785798)
  • باران بارید

    می خواهم از خودم بزنم بیرون؛بارانیم را پیدا نمی کنم

    توی خانه می مانم

    و ابر ها را دسته بندی می کنم

    سیاه هایی که تو از آنها افتادی خیلی خیلی بیشترند!

    ترس برم می دارد

    اگر باران ببارد؟

    باران ببارد...

    آنوقت حتما سیل می آید

    و من شنا بلد نیستم

    حتی اگر روسری قرمزم را آب با خود ببرد...

    ......

    باران؛ نمیدانم چه می خواهد بکند؟

    من اما سرم را دو دستی گرفته ام

    دعا کن فقط به سنگ نخورد!




  • 02/11/10--00:20: Article 8 (chan 2785798)
  • تنم را توی ساحل دفن می کنم

    باد صدف ها را توی گوشم می پیچاند

    و من در آواز مرد بندری گم می شوم

    دریا موجه

    موجه دریا...

    ماه دارد می افتد توی دلم

    سرم را به باد نه!

    به آب نه!

    به ماهی ها می بخشم





  • 02/23/10--12:30: حسود (chan 2785798)
  • باور نکن اینها که دیدی من نبودم

    من هم شبیه خیلی آدم ها حسودم

    میخواستم مال خودم باشی، نمی شد!

    خط می کشیدم دور تو ،دور حدودم

    تا تنگ شد این حلقه ،جای یک نفر ماند

    تو پر زدی ،من شعر ماندن را سرودم

    پرواز کردی سوی رویاهای آبی

    گاهی پرنده ،گاه می گفتی که، رودم

    حالا بزرگی مثل اقیانوس ،افسوس

    من کوچکم ،یعنی همان هستم که بودم



  • 04/05/10--20:59: Article 6 (chan 2785798)
  • بقچه ام را باز میکنم

    تو را بر می دارم

    بو میکشم

    نفسم بوی نفتالین می گیرد!

    می تکانمت...

    پولک ها و نقل ها از دامنت می ریزند

    و

    بید ها مجنون میشوند

    می تکانیم

    پاره پاره بر زمین می افتم...




  • 04/25/10--14:58: رویا (chan 2785798)
  • رویایم

    دیدن دخترکی با موهای بلوند دم اسبی است

    که نیمه شبها کنار خودم روی صندلی آشپزخانه مینشانمش

    و با یک استکان چای قند پهلو،

    زنانگی ام را با او

    قسمت میکنم

    بعد

    پیازی بر می دارم

    او می خندد و بزرگ می شود

    آن را پوست می گیرم

    چای را هورت می کشد و می خندد و بزرگ می شود

    خردش می کنم

    چشمانش می سوزد ،شاید هم دلش! اما بزرگ می شود

    روغن را در تابه می ریزم

    داغ می شوم

    دود آشپزخانه را بر می دارد

    او می خندد و به هوا می رود

    و من تنها به این واقعیت فکر می کنم که...

    مچی برای ساییدن هیچ ماهیتابه ی سوخته ای ندارم!


  • 05/03/10--20:47: نرگس شیراز (chan 2785798)
  • تقدیم به آزاده ی عزیزم 


    گفتم که با عشق تو از آغاز بر دارم

    بالی زدم تا طرحی از پرواز بردارم

    دارم تفأل می زنم با آرزومندی

    شعرم تو باشی دست از ایجاز بردارم

    پیغمبری کن اطلسی ها را به رقص آرم

    اردی بهشتت را بیاور ساز بر دارم

    مهمان نارنج و بهار دل گشایم باش

    تا قفل از لب های سروناز بر دارم

    این شانه ها را تگیه گاهم کن که فردا را

    بگذارمش روی زمین و باز بر دارم

    مستی نمی خواهد،نمی خواهم ،نمی خواهم!

    چشم از دو چشم نرگس شیراز بردارم


  • 07/01/10--12:31: همراه (chan 2785798)
  • هرچند گاهی یاد  یک همراه می افتاد

    از چاله کم کم داشت توی چاه می افتاد

    دائم برای زنده ماندن دست و پا می زد

    کوهی که کوچک می شد و از کاه می افتاد

    روی خیالاتش اگر چه چنگ می انداخت

    این برکه در دام زمین و ماه می افتاد

    وقتی پیاده اسب ها را باز ،هی ،می کرد

    از بام قلعه مات و تنها ،شاه می افتاد

    می خواست شکل دیگری از زندگی باشد؟

    دنبال آدم ها نباید راه می افتاد!



  • 10/13/10--16:48: جنگ (chan 2785798)
  • باروت ها را بو کشیدم جای شب بوها

    می ترسم از صیاد مثل بره آهوها

    از لذت پرواز چیزی کم نخواهم کرد

    تنها بدم می آید از کوچ پرستوها

    کابوس من مردی که در باران و مه گم شد

    مردیکه عابر بود دور از این هیاهو ها

    رگهاش را خوردند ترکش ها و خالی شد-

    دریاچه و مرد بلم ران رفت با قوها

    از جنگ از خمپاره از تهدید بیزارم

    از دیدن خون روی دست و صورت و موها...

    تابوت های خالی و تابوت های پر

    بر شانه های باد این گلها و گیسوها-

    هرشب پریشان میشود هر شب پریشان تر

    اما علاجش نیست دست نوش داروها


  • 12/25/10--18:23: اتفاق (chan 2785798)
  • گرفت فال و به من گفت که فراق افتاد

    خیال کردم و یک روز اتفاق افتاد

    شبیه دانه ی برفی سفید و سرگردان

    هوای سرد به من خورد و در اجاق افتاد

    به تخته های پر از مهره فکر می کردم

    به آتشی که از آن شور و اشتیاق افتاد

    کسی نشست کنارم دوباره طاس انداخت

    نگفت جفت من است و ندید طاق افتاد

    کسی نبود ،کسی که خیال می کردم

    کسی که آمد و یک روز اتفاق افتاد

    نشست پشت همین پنجره که میبینی

    و باغ مثل من از چشم این اتاق افتاد



  • 10/26/11--17:55: کلاه (chan 2785798)
  • کلاه از سر من ...اما سرت سلامت و خوش باشی

    سپرده ام دل و دریا را به حوض کوچک نقاشی

    شکوه یک شب بارانی نشسته در ته چشمانم

    شهاب می شوی و دیگر نمک به زخم نمی پاشی

    نه اسب مانده برای من ،نه اصل حادثه یادم هست

    زمین به دور خودش چرخید تا بیافتم و تو پاشی

    تو را که خاطره ات گم بود میان این همه زیبایی

    کنار چاه قسم خوردم عزیز مصرو زلیخاشی

    نگاه کن به همین اطراف فصل ها اتفاق می افتند

    ...